جشن آخر سال

امروز ظهر رفتم مهد دنبال رادین مدیر شون یه نامه داد که روز دوشنبه جشن اخر سال و از ما دعوت کردند نمیدونید چه احساس خوبی داشتم .شما فکر کنین که حالا جشن فارغ  التحصیلی دانشگاهش من چه کنم از خوشی.عزیز دل خاله آرتا هم تو جشن نقش سمنو داره وای قربون این فسقلی ها بشم من.

پ ن.امروز هم به خانم نوروزی چسبیده بود و بغل مامی نمیومد .

/ 4 نظر / 4 بازدید
رضا

سلام! وااااییییی نمی دونم چی بگم! بذارین اینجوری شروع کنم: تو گوگل بودم. داشتم دنبال مطلب درمورد شیر(search) می گشتم! نمی دونم چی شد که روی لینک وبلاگ شما کلیک کردم! اولش سر در نیاوردم ولی وقتی فهمیدم موضوع چیه خیلی خوشم اومد! من دانشجوام سرم خیلی شلوغه ولی فکر کنم کل آرشیو وبلاگتون خوندم!!!! فکر کنم براتون جالب باشه بفهمین من یه پسر 22ساله ام! عجیبه ولی خیلی برام جالب بود. بهتون تبریک می گم واقعا آفرین به این حس مادرانه و این ایده! جدا یه حس عجیب توم بوجود اومد وقتی حرفاتون با بچه ای که تو شکمتون بود و خوندم! برای من که پسرم و اون حس ها رو ندارم خیلی لذت بخش و جالب بود. اگه بگم برای اولین سرماخوردگی آقا رادین شما اشکم داشت درمیومد دروغ نگفتم!!. همین الان یه تصمیم گرفتم! منم واسه بچم یه وبلاگ می سازم و به مامانش میگو هروز توش پر کنه! (پس شمام واسم دعا کنین یه مامان خوب واسش پیدا کنم!!!![چشمک] ) این پیام واستون زدم بدونید کارتون واقعا جالبه و این که تو بروز کردن وبلاگتون مسمم باشین و ایشالا تا دامادی رادین ادامه بدین. منم حتما بهتون سر میزنم. ایشالا رادین خوشبخت و سربلند و عاقبت بخیر بشه و همچنین پدر

رضا

و مادر خوش ذوقش. بازم این کار تون تحسین می کنم انشالا شمام با همدیگه همیشه همینجور خوب زندگی کنین و ایشالا وبلاگای جدیدتون برای برادر یا خواهر رادین!!!!![چشمک][خنده] موفق باشید. من هفته ای یبار میآم وبلاگتون می خونم. زودزود آپدیتش کنین! فعلا خدا حافظ.

اشی بهرو

[قهقهه] خوش به حال خانوم نوروزی!!!!