این روزها دیگه باید خودش مستقل غذا بخوره و اجازه هیچ دخالتی رو از جانب من نمیده و من همش نگرانم که نتونه بخوره و سیر نشه با هزار ترفند دو سه قاشقی بهش می‌دم اما در نهایت...

یه کتاب داره که توش چند تا عکسه میاره و ورق می‌زنه (به سختی) و یکی یکی شروع میکنه .دو (میزنه به سرش و یعنی این کلاهه)

دَ یعنی دمپایی

دو دو یهنی جو جو

آبَه یعنی لیوان آب

و من که مادرشم کلی ذوق میکنمخجالت

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
اشی بهرو

من هم که خاله اش هستم ذوق می کنم . آزی خیلی دلم تنگت شده . خیلی . دلم می خواد زادین رو بگیرم تو بغلم و اون هم هیچ مقاومتی نکنه و من چند دقیقه ای تو آرامش حسش کنم . دلم میخواد پوست لطیفش رو با لبام لمس کنم . طولانی...........

سارا

سلام مرسی از راهنمائی ات ولی من منظورم اون صفحه بازی بود مال روروکش بوده؟؟؟ امیرحسین هم اجازه غذا خوردن رو بعضی وقتها نمی ده

دوست و همکار

سلام [لبخند] ماشالله هزار ماشالله حسابی بزرگ شده خدا براتون حفظش کنه به شما هم سلامتی بده که بتونید خوب تربیتش کنید [لبخند] هر چند من هنوز ندیدمش ولی وب لاگتونو که می خونم فکر می کنم دارم می بینمش بابا بیار ببینیمش دیگه [خجالت] به آقا مسعود سلام برسونید یه همکار و دوست